گروه کوهنوردی حضرت رسول اکرم(ص)

پایگاه بسیج رسول اکرم(ص) خمینی شهر

گروه کوهنوردی حضرت رسول اکرم(ص)

پایگاه بسیج رسول اکرم(ص) خمینی شهر

گروه کوهنوردی حضرت رسول اکرم(ص)

این تار نما متعلق به بچه های کوهنورد پایگاه بسیج رسول اکرم خمینی شهر میباشد و مطالبی از قبیل برنامه های گروه، گزارشات صعود و تصاویر کوهنوردی و مطالبی پیرامون اصول کوهنوردی قرار داده میشود.
خواهشمند است با نظرات و نقد های سازنده خود ما را در در بهبود هرچه بهتر برنامه هایمان یاری سازید.

برنامه کوهپیمایی
مکان سرپرست تاریخ
زمان حرکت
شروع برنامه جمعه ها 15 دقیقه پس از اذان صبح تا حدود ساعت 10 صبح
مسیر سرویس
شروع از درب پایگاه بسیج حضرت رسول اکرم(ص)-میدان شهدا-میدان22بهمن-چهار راه امام حسین-میدان ازادی-میدان قدس-میدان نماز-سپاه ناحیه خمینی شهر- پادگان امام حسین
تلفن جهت هماهنگی و اعلام حضور
علی خالقی 09136853614 و محمد علی کریمی 09138953700
آخرین مطالب
آخرین نظرات
  • ۲۷ مرداد ۹۶، ۱۱:۵۹ - مهندس رضا عباسی
    لایک

Google


در كل اينترنت
در اين سايت

سفرنامه کویر+عکس(18و19 مهرماه1392)

سه شنبه, ۷ آبان ۱۳۹۲، ۱۱:۰۶ ب.ظ

کاتب ناگهان مورد سوءِ قصد از جانب چوب تخته ای محکم قرار می گیرد،در لحظه هزار بار شعر ناصر خسرو در مخ عقل پریده کاتب دو دو می زند که از ماست که بر ماست.الوارک دوستان را یک به یک بی نصیب نمی گذارد از حظِ وافر چوب بر نشمین گاه!

مسیر.آتشی،جَمعی،نابَکی،شوخَکی،مِزاحَکی،ایاغَکی،چوبَکی،جُفتَکی،خَرَکی ، . . .

روانه خانه و در بستر خواب آرمیده،دل خوش از آرامش بی مثل و مثال شب کویر ناگهان نیرویِ زرهیِ لشکرِ سومِ سپاهِ سومِ ارتشِ عراق موتور تانک هایشان را به فرماندهی سید بزرگه روشن می کنند.اینجا جناب کاتب و بعضی از دوستان شب آگاه به واقع خواب گَزیدگان در حسرت خانه شهری و سر و صداهای شب شهر به احیا می نشینند.بک یا الله، بک یا الله و . . . بگویید به یاد خوابمرگان آن شب کویر.......................

هو الحق

با سلام و درود بی کران بر ارواح طیبه شهدا و امام خمینی (ره) بنیان گذار کبیر انقلاب اسلامی و تمام انسان های آزاده و نایب امام زمان (عج الله تعالی فرجه) امام خامنه ای که امروز عَلَم آزادگی به دست ایشان معنا یافته است

ابتدا لازم است تذکراتی به عنوان نطق پیش از دستور در صفحه صِفرم یاد آور شوم .

از سال 1379 دوستان بسیجی در پایگاه بسیج رسول اکرم (ص) اقدام به تشکیل گروهی تحت عنوان کوهنوردی نموده و تا به امروز علی رغم تمام بی مهری ها و مشکلات پیش رو ادامه دار بوده است این حرکت انسان ساز . این حقیر هم چهار سال پیش به این جمع با صفا ملحق گردیدم. جای دارد از برادر رزمنده جانبازِ بسیجی یادگارِ دوران دفاع مقدس حسین کمالی یادی نمایم که آغاز این گروه مرهون تلاش های ایشان است. چرا که اگر همت عالی این عزیز نبود امروز هم گروهی به این نام نمی بود و سایر دوستان که به علت رعایت مبانی اخلاص از ذکر نامشان پرهیز می نمایم.

متنی که به عنوان گزارش یا سفرنامه تهیه گردیده است نوشتاری طنزگونه می باشد، سعی در این بوده تا از غالب گزارش های خشک و بی محتوای اداری فاصله گیرد . پس پیشاپیش از عزیزان تقاضا می گردد از هرگونه سوء برداشت جداً بپرهیزند وگرنه به وادی های خطرناک نفسانیت گرفتار آیند. لطفاً ظرفیت مؤمنانه و کریمانه خود را حفظ نمایید در تمام مراحل زندگیتان.

در حد امکان از ذکر نام اصلی اشخاص پرهیز شده و بسته به حالشان و . . .  نام نما  شده اند . تمام مراحل سفر عیناً با ساعت های آن ذکر گردیده و فقط بخش مالی و ریز خرج ها به دلایل واهی ذکر نگردیده است. کل آن ها در دست دوستان عزیزمان برادر اصغری و برادر کریمی و برادر سوئی می باشد.

اگر دیگرانی به هر دلیل خواسته باشند از محل سفر ، هزینه آن و خلاصه هر آن چه که مربوط به این سفر است راهنمایی کسب نمایند به دیده منت آن ها را راهنما هستیم.

برادر اصغری به شماره همراه    09103007093

برادر کریمی به شماره همراه    09138953700  

آماده راهنمایی می باشند.

از تمام 30 نفر عزیزی که در این سفر همراه بودند و همکاری نمودند تشکر می نمایند!!!

از برادر حیدری که ما را جسماً ، نه همراه ، ولی جیباً یه موچولی همراه  تشکر !

شادی روح برادر شهیدشان آقا محسن حیدری از شهیدان مدافع حرم حضرت زینب(س)  صلوات

و آنانی که نه خودشان همراه بودند و نه جیبشان فعلاً در نیمکت ذخیره بنشینند تا یک فکری به حالشان بکنیم.

البته نظرات، انتقادات، ایرادات و حتی غُرغُر هایتان را بفرستید  اجباراً بررسی می کنیم تا بهتر از بهتر شویم.

با توجه به این نکته که جمعیت قابل توجهی از اعضای گروه دارای مدارک عالیه حوزوی و دانشگاهی می باشند یعنی زیادی فرهیخته اند پس وظایفشان هم نسبت به سایرین بیشتر و سختر است! لطفاً حواسشان را جمع کنند!

در آخر باید عارض حضورتان گردم که این جانب، یعنی جناب کاتب که دیپلم ردی می باشد مسئولیت هیچ کدام از حروف به کار رفته را نمی پذیرد چه رسد به کلمات و جملات و کلاً تمام مسئولیت این نوشتار بر عهده خود خواننده می باشد.

گروه کوهنوردی پایگاه بسیج رسول اکرم (ص) شهرستان خمینی شهر

بسم الله الرحمن الرحیم

سفرنامه کویر مصر

ساعت 5 صبح روز پنجشنبه 18/7/92 پایگاه بسیج حضرت رسول اکرم (ص) شهرستان خمینی شهر شاهد حضور برادران بسیجی عالمگرد و بیابان گرد می باشد. راننده اتوبوس آقای پیمانی به موقع خود را به پایگاه رسانده و اتوبوس ایران پیما را مقابل بسیج خاموش می کند. ناگهان به یاد حج حیدر می افتم و سکرات مرگ !

چشمک، مسئول تدارکات و پشتیبانی در حال تلاش برای سوار نمودن اسباب و اساسیه می باشد که در وقت ، ناگهان غیبش می زند. ای امان از دست امان، رفته برنج و خورشت سبزی ناهار را به همراهی دولت در سایه با سانتافه مدل 57 اش از آشپزخانه بیاورد. دوستان یک به یک کیف و کوله و بار و بندیلشان را به داخل اتوبوس گذاشته که آشیخ با دیکته می روند آش بخرند. مقرر می شود نفری 200گرم آش که به قرار معهود 6 کیلوگرم آش گرفته شود. سایتی، کمکیارِ چشمک در امورات آماد و پشتیبانی نه اینکه خیلی زود آمده ، جخ تازه رفته شلنگ گاز را که اصلا فراموش نکرده از خانه بیاورد و در آخر، بچه ها و دوستان و برادران و سروران معزز و مکرم شتر در شیشه کرده و خود را در اتوبوس جا می کنند.

 سرپرسته هم با مقداری بیشتر از کمی تأخیر خودش را کمی قبل تر از وقتی که آشیخ بخواهد برود آش بخرد رسانده تا معاهده 6 کیلو آش را 7 کیلوگرم تذکر بدهد. البته سرپرسته ، سرپرست حقی و حقوقی ، اصلاً حقیقی گروه کوهنوردی است. سرپرستی که مرزهای مدیریتی بسیجیان را به وانفساهای جدید العقول من باب الفعول در کمال تحیر واتَرقونده. عالمان مدیریتی ناباورانه در جا خشک شده اند! آش خریده شد  10 کیلوگرم طبق قرار معهود و تذکر سرپرسته!

خدا بخیر کند این از اولیش. ناهار ظهر رسید. شلنگ گاز رسید. حسنی به مکتب نرسید.

خیلی ها هم بهونه هایشان رسیدند اما خودشان نرسیدند و در جا ماندند تا بمانند اما دریغ، آنانی که رفتند بر تارَک تاریخ ماندگار شدند.

متأسفانه شما ناهمرهان به ما نرسیدید و جا ماندید از این سفر و ما نا محرمان هم جا مانده ایم از کاروان هستی .

هر آن که جا مانده از خود بازمانده و حسرت و اندوه، تمام جان اوست.

اتوبوس قبل از حرکت بوقی زد و تن و بدن اجداد حج حیدر را لرزاند.

و ما أدراک حج حیدر * و هو الذی جمع البین داد و الفریاد علی کل بسیجاً و بسیجیاً * .

اتوبوس بالأخره کمی مانده به ساعت 6 صبح راه افتاد تا دیگه شرح شیرین کاری های بر و بچ اندوانزی را ندهم تا مگر عامدان طنز به مانند ملانصرالدین ، جوحی و عُبید و. . . شرمنده تاریخ نشوند.

گل آقا خدا بیامرز مراتب حسرت خود را از همراهی نکردن دوستان پساپیش اعلام بنمود. (الفاتحه به روحش)

ابتدا صلوات و صدقه ما را همره راه شدند.

 یخ از مقابل کارخانه یخ خریده  و فلافل ها ، گوشت و ریحان در درون یخچال قرار گرفته گردید.

ایران پیما راه افتاد به سمت کویر، کویر مصر!

 در مسیر ، قبل از میدان لاله شهر اصفهان تذکری در مورد سوار نمودن آقای بنوحیدری ِکلاسبالا از جانب سرپرسته داده شد. قبل تر فرموده بودند که آقای تربیتی و بدَنیَتی (لطفا قبل آقا، کلمه برادرِ بسیجیِ پاسدارِ مسئولِ تربیت بدنیهِ را مضاف به مضاف الیه بنمایید) به فرموده که به همراهی دوستان در این اردو پایبندم.

 بعدتر اش رندی تذکری داد ذیل کمسیون اصل 900 که خواهشاً بر این بند نیاویزید رَختی حتی لَختی ثانیه. و این دوست عزیزِ خودمان به نیابت نیامدنشان بنوحیدری ِکلاسبالا را که از فامیلهای نزدیکشان بود همراه نمود. توفیق از نوع آقای تربیتی و بدَنیَتی.

سر لاله نایبِ غایب سوار شد. آراسته و ناخواسته به دام ما افتاد این بنده خدا و چه با کلاس یا همون کلاسبالای خودمون. این ما و حسابهای بی حساب نشده با آقای تربیتی و بدَنیَتی غایبتی! بماند که عالم خلقت از دست این بشر دایم البلاست ، حالا باور نمی کنید اما باید باور کنید.

مسیر، مسیرِ نائین ، صبحانه پارکِ کنارِ جاده نایین. ساعت 9:30  البته کمی جلو و عقب ، الآن اتوبوس ایستاده ، گشنه ها منتظر قابلمه صبحانه ، راستی نفر دوم و آخرین نفری که باید سوار می کردیم تا تعداد به 30 نفر برسد و کامل شویم تا از عزا و ماتم کرایه اتوبوس ، سرپرسته در بیاید جناب مهندس بود.

 مهندس! مهندس. . . (لطفا با وضو یک دور تسبیح بگویید مهندس تا حق مهندس ادا شود) این مهندس دانش آموخته رشته مهندسی از نوع درجه خوبش استند !

ایشان در آخر، جامعه مهندسان را از هر دو نوع خوب و بد به جامعه آفریقائیان تبدیل خواهند نمود. منظور همه مهندسان روسیاه وار شدند.

 ای آخ که گفت بابا مارادونا را ولش ، حیف نون را بگیرید که دروازه خودمونا از جا کند. از بس که گل به خودی زد.

گازِ سایتی را روشن کردیم برای چای. آخ از وای و داد از آخ. از همه جای این گاز آتش می بارید جز مشعلش. چاره کار بی چارگی بود. از خیر گاز گذشتیم. در اصل از چای صبحانه گذشتیم.

 حال سراغ آش صبحانه رفتیم.

 آش کم آمده! دِ،بُو!!

( دِ،بُو =از اصطلاحات شهرِ عزیزمان خمینی شهر)

 کاشف به عمل آمده چون مدیریت جدید گشته و باید مدیران جدید چشمکی, سایتی و دیکته تجربه کسب نمایند. آش که 3 کیلوگرم هم بیشتر از معاهده سرپرسته خریده شده بود کم آمده. حالا عُقلا سفیهانه به حاشیه ، گوشِ چشمی انداخته که اگر 7 کیلوگرم بود چه می شد و متحیرانه بر تحیرشان می افزاید.

حکماً به همه می رسید و چون 3 کیلوگرم بیشتر از معاهده سرپرسته خریده شده بود کم آمده است. این هم از برکات تغییرات در سیستم های مدیریتی کشور و در کل باید گفت روحانی مچکریم!!!

آخه یکی نیست بگه بابا رئیس جمهور عوض میشه چرا آش به ما نمی رسه! اصلنی نون و آش مردم چه ربطی به مملکتیون و کُتُ شلواریون داره !؟

 تقصیر دیپلمات ها که نیس ، مقصر آشپز و نونوا هستند که مدیریت در گروه کوهنوردی ما جوان و تازه شده و آش به کاتب بخت برگشته نرسیده و فی الحال مشغول به بد و بیراه گفتن به در و دیوار است!

خداییش صد رحمت به در و دیوار که استقامت دارند و سفت و سخت سر جایشان هستند و . . .

آره خلاصه زود از این بگذریم تا گرفتار حقوقدانا نشدیم!

تازه جالب تر از جالب این که سرپرسته فرموده بودند در این اردو سُفره خریده شود تا بچه ها و سایرین کمی شخصیت پیدا کنند و سر سفره صبحانه بخورند. به اصطلاح با کلاس شوند اما ، ای دل غافل که زیر اندازها به کوچه فراموشی سپرده شده بود.

سُفره را انداخته و هیچ کس به علت نبود زیرانداز بر سر سفره ننشسته.

ماشین این آقای راننده هم انگاری از قحطی آمده بود. لخت و عور. نه حصیری و نه ... اینم از کرامات تدارکات.

آره داداش از یکی از مسئولان اردو قبل ترِ نائین پرسیده شد؛ مُردیم چه قدر مونده برسیم ، طرف همون مسئوله که مسبوقه  و از ذکر نامش حتی مستعار معذوریم بنا به دلایل بسیار ناموجه  گفت 200 کیلومتر!!

راننده مبهوت! اتوبوس مبهوت! جاده مبهوت! اصلاً خود معامله، شهر نائین شرمنده. تابلوهه زده 5 کیلومتر تا نائین و این مسئوله می گفت200کیلومتر! اصلاً کل مسیر اصفهان نائین 200کیلومتر می شد؟

پروردگارا تو رحمی بنما!

چوپانان آب جوشی خریده،تا فریضه چایی قضایش اَدا شود!

جندق، راننده ساعت را باطل کرد و دوباره به سمت مصر بازگشت. ساعت حوالی 2 ظهر است. قبل تر در اطراف ساعت12:30 ظهر نماز را در مسجدی میانه راه به امامت شیخنا به جا آوردیم. جاده از جندق به امیر آباد رسید سپس ادامه پیدا کرد تا به مصر .

مصر، روستایی محجوب و محجور، آرمیده بر کناره کویر، با مردمانی دل درست و دل دار به وسعت کویر.

به خانه ای از اهالی روستای مصر در آمدیم. در اتاقی چشمه طاق، خشتی و کاه خاک. جوان خانه بسیار گرم به استقبال آمد و پیرمادر خانه مادرانه از دوستان استقبال نمود. ناهار را با گازی که از صاحب خانه به عاریت گرفته شد گرم کرده و بلعیده شد. ساعت 2:20 دیقه و یک موچولی از ظهر گذشته خوان رحمت الهی را برچیده و همرَهان در اطراف روستا پراکنده شدند.کوچه ها دارای راستای هندسی و بدون انحنا.

قنات آب از وسط روستا به مزارع کناره روانه بود.

مزارعی که در آن درختان انار، انگور و نخل هایی که از سرما بی سر شده بودند و پنبه، فلفل و بته های سر سبز دیگری بر خاک تفدیده طنازی می نمود و حیات را در نهایت شکوه به تجلی گذاشته.

مقرر گردیده شد که ساعت 4 حرکت به سمت روستای فرحزاد انجام گیرد تا با پیاده رَوی مختصری در دل رمل غروب خورشید را نظاره نشینیم. به نام خدا *والعصر*إن الانسان لفی خسر* . . .

با کمی تأخیر به علت صرف چایی ساعت 5 عصر سوار اتوبوس شدیم و به روستای فرحزاد در شمال روستای مصر روانه شدیم.مسیر کوتاه اما سراسر خاک و ماسه.

با ایستادن اتوبوس یکی از دوستان تذکری در مورد نیاوردن پول،کلید و تلفن همراه و. . . وسایل اضافه نمود تا تلفات گُم شدنِ لوازم همراه دوستان به حداقل کاهش یابد. لکن متأسفانه باز به علت عدم توجه کافی و وافی به این مهم گوشی همراه یکی از دوستان گم شد!

خورشید در آستانه غروب در انتهای افق کویر، آن جا که آسمان با زمین پیوند خورده و درمی آمیزد منیّت و خودیّت آدمی را محو ساخته و پایان حیاتت را نهیب می زد و تو گویی به پایان رسیدنت را نظاره نشسته ای. آسمان تاریکی را بر روح عریان کویر ارزانی می دارد. و شب چون سِتری   کویر را در آغوش می گیرد.

محیای اقامه نماز با اذان برادری از جمع گشته و نماز را در دلِ شبِ تاریکِ پر ستارهِ آسمانِ کویر و هم آغوش ماسه رمل اقامه، تکبیر!

در نهایت تکبیر گویان شکست مَذِلت بار و خفت بار آمریکاییان در صحرای طبس را بوسیله شن ها به رخ سازشکاران و سُفله پروران که از شن های کویر هم پَست ترند کشیدیم. همان شن هایی که امام عزیزمان فرمود: شن ها مأمور خدا بودند.  امروز بس عجیب است که دیگرانی خود را به خواب زده اند و غافل از غفلت خویش می کنند، آنچه نباید بکنند!

پس از نماز باز می گردیم به سمت روستای فرحزاد، برادر سرپرسته ما را متوجه آسمان خیال انگیز می کند.

 در حین برگشت راه کاه کشان خیال ما را می رباید و در آسمان گم می شویم. پنداری پروردگار عالم جلَ و عَلا ، ریسمانی غرق به نور از آسمان به زمین رسانده و تو هر چه تلاش می کنی دست به آن آویزی نتوانی چرا که پای بر خاک داری و دل در خاک که خاکیان را چه به افلاکیان

 واعتصموا بِحَبل الله

هرچند که برادر سرپرسته داد می زند این ذات الکرسی به سمت ستاره قطبی ره نشانه می رود و یا دب اکبر راه نمای ره گم شده به سمت ستاره قطبی است و از آن شمال جغرافیا حاصل، لیکن غرق، در دریای بی کران آسمان، و از غرق شده در برِّ کویر و بحرِ آسمان چه انتظاری از توجه به حرف و کلام.

به ادامه مسیر دل می سپاریم که ناگهان از طرف باند مَلغول مورد حمله تَرقه کبریتی قرار می گیریم و تنی چند خلاصه در این درگیری و حمله انتحاری ترسیده خاطر شوند.

گویا مَلغول ها وظیفه دارند آنانی را که دچار عرفان کاذب شده اند هوشیار کنند در این شب !

اما بلایا ادامه دار است و باند مَلغول شروع به ترور فیزیکی افراد می نمایند. هر لحظه یکی از عمودی به افقی ناخواسته تمایلیده می شود و این شن و ماسه است که بر سر و صورتش هجوم می آورد.

ترس از حملات مَلغول تا پای اتوبوس عده ای را مشغول خود کرده بود. مهندسی ازجمع مهندسان گروه که ان شاء الله بعد از صد سال به درکات بهشت واصل گردد از اعضای تِئوریک مَلغول ها نقشه ریخته که فلانی را افقی کند ولی ای دل غافل که یکی از شنوندگان طرح مهندس خود فلانی بوده و در تاریکی شب نقشه کَله پا شدن خود را می شنیده و حالا بیا و درستش کن، که مرغ از قفس پرید!

متحیرانه سرپرسته رسانید رَمِه رمیده را به اتوبوس. الآن می خواهد ساعت از 8 بگذرد. 8  شب.

در خانه روستایی مصر اسکان گرفته ایم. چای به راه می شود. فلافل ها گرم و شیر بلال بر ذغال سرخ پخته و به نیش دندان ها کشیده می شود.

ساندویچ های فلافل نفری دو عدد یک نانه به دست خورندگان تلف می شوند. لازم به ذکر است به پیشنهاد عزیزی از عزیزان دولت در سایه تعداد مختصر ساندویج فلافل به صاحب خانه که پیرمرد و پیر زنی با صفا هستند تقدیم می گردد.

دسته ای خواب را و دسته ای بیرون زدن از روستا را انتخاب می کنند.کاتب هم از خوابمرگان می جداید و به روندگان ملحقیده می شود. چوب و کنده چوبی بار تعدادی از بارکش دوستان شده و از مسیر شمالی روستای مصر به سمت روستای فرحزاد پیاده گام بر می داریم.

کاتب ناگهان مورد سوءِ قصد از جانب چوب تخته ای محکم قرار می گیرد. درد جانکاهی به نشیمن گاه جناب کاتب نقش گرفته و کاتب عقل از دست می دهد. کاشف به عمل می آید مهمان گروه، عزیزِ سرپرسته و رفیق خود کاتب، الوارک است. خلاصه در لحظه هزار بار شعر ناصر خسرو در مخ عقل پریده کاتب دو دو می زند که از ماست که بر ماست. الوارک دوستان را یک به یک بی نصیب نمی گذارد از حظِ وافر چوب بر نشمین گاه!

گَعده ای شکل می گیرد بر حاشیه مسیر. آتشی،جَمعی،نابَکی،شوخَکی،مِزاحَکی،ایاغَکی،چوبَکی،جُفتَکی،خَرَکی ، . . .

 ساعت 11شب را از خود گذرانده که روانه می شویم سمت خانه روستایی. تبادل نظری کاملاً عملی به منظور جوش دادن وحدت حوزه و دانشگاه بین مهندس و آشیخ در می گیرد و چوب تخته است که روانه جان ها و تن ها و خَرها می شود. مهندس ول می کند به علت تمام شدن بنزین، حال آشیخ ول کن ماجرا نیست. آشخور وارد گود می شود و با آشیخ سر شاخ. دیدنی است کُشتی آشیخ و آشخور در دل شبِ کویر بر کناره مسیر .

روانه خانه و در بستر خواب آرمیده، دل خوش از آرامش بی مثل و مثال شب کویر ناگهان نیرویِ زرهیِ لشکرِ سومِ سپاهِ سومِ ارتشِ عراق موتور تانک هایشان را به فرماندهی سید بزرگه روشن می کنند. این جا جناب کاتب و بعضی از دوستان شب آگاه به واقع خواب گَزیدگان در حسرت خانه شهری و سر و صداهای شب شهر به احیا می نشینند. بک یا الله، بک یا الله و . . . بگویید به یاد خوابمرگان آن شب کویر.  

ساعت از چهارِ نیمه شب گذشته، تعدادی بیرون می روند.حالی دارند و صفایی، دیگرانی که دگر از ما هستند. چه رحمتی از برای ایشان و چه حسرتی از برای ما .

الوارک بیدار شده و عذاب هم از بیداری اش از جانب پروردگار بر مَلغول ها جاری می شود. الوارک چیزی در دست گرفته و خوابزدگان را از جناح کف پا می آساید. ول کن ماجرا هم نیست. ساعتِ 5 ، بیست دقیقه طلبکار است تا پنچ شود دوستان وضو گرفته راهی مسجد روستا می شوند. یکی از اهالی مشغول نماز و راز و نیاز کنار ستون مسجد و سه جوان مسافر اصفهانی نیز در مسجد می باشند.

آنچه جدای از زیبایی معماری و بافت مسجد موجب شگفتی است نام امام حسین(ع) و نماهای محرم و عاشورا است. آن چنان که پنداری تار و پود این مرز و بوم را با نام حسین (ع) سرشته اند.

مسجد دارای تعدادی کتاب است که برادر وِکالتیان و دولتِ در سایه به تجسس در بین کتاب ها مشغولند.

ساعت یک مُوسولی به 6 صبح بدهکار است، راهی نیزار می شویم.

آدرس، یک ربع ساعت به سمت شرق روستا، رسیده به درختچه های گون یک ساعت به سمت شمال جغرافیا در ماسه  رمل ها پیاده طی طریق نموده فارغ از مصائبی که برادر زنِ مهندس غولفشن که با نهایت تأسف غایب از جمعمان بود و بچه غولک و اعوان و انصارشان در طی مسیر بر سر می آورند به نیزارها می رسیم. راستی به یاد مهندس غولفشن که غایب بودند یه لحظه ساکت را سکوت کنید !

آب از دل رمل بیرون زده و نیزارها را به مانند رودخانه ای در طول شمال رویانیده.

نی ها لحظه ای بی بدیل را در این نقطه هستی به تصویر کشانیده اند.

آثارِ حیات شتران و گوسفندان در کناره آبگیر به وفور مشاهده می شود.اصلا چهره ماسه ها را به کلی متغییر کرده اند. صبحانه اَرده و شیره به بَشنِ شکم زده می شود.

ساعت از 8 صبح رد شد و منتظر امتحانات شهریور است.

هوا بسیار مَلس و دلچسب است. خنکای فرح انگیز تار و پودمان را می نوازد. جای غایبان بسیار خالی که قلم از وصف این حال و هوا عاجز و راهی سازمان بهزیستی است.

به موازی نیزارها به دل ماسه رمل ها می زنیم. تا آنجایی که چشم توان دید زدن دارد رمل و ماسه است که زمین را در آغوش گرفته.

در مسیر مَلغول ها یک به یک مشغول ماسه دادن و زیر ماسه کردن یکدیگرند. هیچ کسی را هم مَفَرّی نیست. پنداری وعده حتمی الهی است که این دیوانگان مأمور و مجری آن می باشند. برادر و کالتیان ماسه مال شد.کاتب ماسه مال شد. هنگامی که ماسه را مزه می کرد از طعم شور آن به نکته ای از شتران و گوسفندان روشن شد.

زاغ آبادی ماسه مال شد. مهندس، کِرمی ضد آفتاب داشت ،بی حاصل و بدرد نخور . تلاشی می نمود در اغوای دیگر ساده انگاران به مصرف این کِرم ضد آفتاب.

سرپرسته، سید فرماندهِ سپاهِ سومِ زرهی و بچه اش،برادر نِسیه و خلاصه عده ای از کِرم به خیال خوش که در امان از گزند آفتاب هستند استفاده نمودند و مهندس را همراهی شدند.

اما بلای مَلغول ها و ماسه ها را نیندیشیده بودند.

و امروز باید و باید در این ماسه همه ماسه مال بشوند که شدند به جز دو نفر که خب متأسفانه متأسفیم.

هر کس در صدد فرار بود به نحوه جانکاهی اسیر لشکر مَلغول شده و ماسه بر سر و صورت آن بخت بر گشته می ریختند. دیدنی بودند آن دسته ای که از کِرم ضد آفتاب مهندس استفاده نموده بودند.

انگاری صورت های آن ها هزاران سال زیر خاک و ماسه آرمیده و اصلنی زیرخاکی بودند، ماسه با کِرِم ها مَمزوج شده و مایه خنده شده بود.

سرپرسته را از تپه رمل شیب داری به پایین ساقط کردند. وقتی بالا می آمد صورتش لولو خاکی را شبیه بود.

و هیهات از مهندس، مهندس را ماسه مال نمودند، مهندس تمام ماسه ها را هم ماسه مال نمود.

انگاری مهندس هنگامه ای که از یزد به اصفهان رهسپار بوده پرتوهای انرژی هسته ای از معدن ساغند به او اثابت نموده و هسته ای شده بود. پر انرژی و هلاک کننده.

انرژی هسته ای حق مسلم ماست!

بلا به نایبِ غایب، آقای بنو حیدریِ کلاسبالا هم رسید. او را هم که بسیار شسته رفته بود زیر ماسه نمودند.

همه و همه جز دو نفر که مایه تعجب بود.اینان چرا؟

حال پدر عذرش موجه ولی پسر چرا کودکی خود را فراموش نموده بود.

متأسفانه متأسفیم!

در فعالیت های گروهی همه و همه علی رغم نظرات شخصیشان باید تابع سرپرستِ گروه باشند و توان حرف پذیری داشته باشند. در تصمیمات جمعی تابع جمع بوده و به نظرات جمع احترام بگذارند. نظر فردی خود را بدهند و انتقاد سازنده خود را منتقل کنند اما غر و لُند نزنند.

هر چند که هر چند باشند و مدعی ادعا.

در فضای شوخی افراد باید هر آن مقدار که شوخی می نمایند تاب و توان آن شوخی ها را به صورت برگشت داشته باشند.که با هر دست بدهی با همان دست پس می گیری. علی الخصوص هنگامه ای که دست به شوخی های بدنی میزنی باید بسیار ظرفیت داشته باشی چه خود و چه آن نگون بختی که به او مشت و لگد روانه می کنی که اول موجبات دلخوری نگردد و مهم تر این که حادثه غیر قابل جبران پیش نیاید. متأسفانه مشاهده می گردد که در هنگام شوخی و مزاح همان مقدارِ ناقص عقل دوستان هم تعطیل شده و عواقب کار جزءِ مناطق محروم بیابان کالاهاری آفریقا قرار می گیرد.

جنابانِ دولت در سایه و مهندسان و شیخان و کاتب مقادیری نسبتاً  ابری نظراتی در این زمینه دارند تا چه پیش آید و مقبول افتد.

پس از 6 ساعت پیاده روی در زیر آفتاب روز جمعه 19 مهر ماه سال 92 حوالی ساعت 12 ظهر به روستای فرحزاد رسیدیم.

خدای بیامرزاند مسئولان تدارکات بخصوص چشمک و دولتِ در سایه که تدارک رانی خنک را دیده بودند .

قبل تر از نوشیدن رانی خنک دو تن از خردسالان گروه و امیدان آینده را به کمک مهندس که دیگر از هیچ کاری فروگذاری نکرد در این چند ساعت رمل نوردی و  شخصِ شخیصِ دولتِ در سایه به آب یک قنات سپردیم و تنشان را خیسانیدیم.

ساعت از 12 ظهر در حال گذر است، به اتوبوس سوار و از فرحزاد به مصر راه افتادیم.

در خانه، بِرادِرا سر و صورت خود را از ماسه می شویند و این الوارک ناغافلانه خود را به حمام صاحب خانه رسانده و دوش گرفته و غافل که ما آگاه و هوشیار دوباره او را ماسه دادیم. الوارک است دیگر این و کاریش نمی شود کرد!

نماز ظهر و عصر را در وقت خوانده و مشغول تهیه ناهار آن هم بِریان مُعظَّم در دل کویر.

غذا بِریان است.با مساعدت رفقا بِریان آماده و به همراه پیاز و ریحان و نوشابه خنک به تن زده شد، و جان از دست رفته دوباره بر جا نهاده گشت، جایتان خالی که چه حالی داد ناهار.

به سنت حسنه شام تعدادی بریان تقدیم صاحبخانه شد که آنان هم، همسفره ما گردند. چه خانواده ی خوش برخورد و گرمی بودند. این است فرهنگ غنی اسلامی ایرانی که تو در پرت ترین نقاط ایران اسلامی عزیز آن را با تمام وجود لمس خواهی کرد، به شرط آنکه تن به سفر دهی و از عافیت حَضَر بِرَهی.

ساعت 2است. اینجا خود 2 است بدون حواشی . سوار بر اتوبوس شده و عزم برگشت می کنیم.اتوبوس،مسیر،سفر،بگو بسم الله.

خدایا تو ما را کافی هستی که خود می گویی : ألیس الله بکاف عبده (قرآن کریم)

بر می گردیم و خود را در کویر جا می گذاریم. کویری که تداعی کننده فقر انسان به درگاه غنی بذّات است.

و تو، تا در کویر نروی، چگونه خواهی نداری خویش را و بد بختی خود را مشاهده شوی.

و مگر این نیست که تمام دنیا رِباطی است و تو مسافر و مقصد کوی دوست.

 و مگر تو را کتاب خدا و قرآن دعوت به سفر نکرده ،که بارها قرآن کریم فرموده  قل سیروا فی الارض فنظروا . . .

انسان مسافری است به مقصد ابدیت.

 

سفری از خود به خدا.

دنیا سفری بی بازگشت است و مقصد . . .

و امیرمؤمنان (ع) تو را رَه نشان می دهد تا انتهای تاریخ . . .

و تو را چشمی حقیقت بین و گوشی پند پذیر لازم آید

که حضرت می فرمایند:  ما أکثر العبر و أقل الاعتبار (نهج البلاغه)

.....  ....      ...        ..                           .                           

عصر جمعه است.

 آقای راننده دعای آل یاسین فرهمند در ضبط گذاشته!

عجیب این جاست که این آقای پیمانی راننده اتوبوس از ما بسیجی

تر است همون اول سفر رفتم به ایشان فلشی محتوی اصوات موزون با موازین مجاز بدهم که دیدم ایشان چند فلش حاوی روضه و مداحی و دعا نشانم داد و خلاصه تقدس بازی ما را در جا سرکوب کرد. جل الخالق!

قبل تر از پخش دعا بازار بحث در بین دوستان گرم است. بر سر فیلم های سینمایی، مشکلات فرهنگی، معضلات روز جامعه و در این مباحث دوستانه آراء و نظرات تبادل می شوند و بدون حق مبادله گمرکی.

اذان مغرب در اتوبوس. 10 دقیقه بعد از اذان ساعت 6 داخل مسجدی در نائین جهت اقامه نماز مغرب و عشاء.

دو شیخ منظور شیخنا و آشیخ آخرِ همه به مسجد می رسند.این هم از پیشگامی علمای گروه.

نماز مغرب را به امامت امام مسجد می خوانیم.

پس از اقامه نماز عشا تو می بینی که الوارک از فرق سر تا کف پا خیس آب است. خیسِ خیس. عجبا، اصلاً هم از رو نمی رود این الوارک.

او را به اتوبوس کشانده تُمبانی پلنگی به او عاریه می دهیم. و لباسش را عوض می کنیم تا نچاید.

الان ساعت 15 دقیقه مانده تا هفت شود در شهر نایین در به در دنبال کیک بستنی هستیم.

 سرپرسته فرمودند ما حساب و کتاب کرده ایم  1500 تومان کم است از طرف شما در پرداخت هزینه. حال می خواهیم بستنی بگیریم اصلا هم ربطی به این 1500 تومان کسری ندارد. حتی اونهایی هم که می خواهند بستی نخورند باید 1500 تومان بدهند. ما که نفهمیدیم برادر سرپرسته چه فرمود ولی آخرش فهمیدیم که نفهمیدیم.

به هر جهت کیک و بستی نوش جان شد.چه اونهایی که فهمیدند و چه اونهایی که نفهمیدند جفتشان کیک و بستنی را خوردند. که هنگامِ خوردن و بلعیدن فکر لازم نیست بلکه فک هایی تند و سرعتی بالا در بلع لازم آید.

ساعت 9 مقابل پایگاه بسیج رسول اکرم (ص) باز هم برادر سایتی یادش رفت همون شلنگ گازها را که اول بار اصلا یادش نرفته بود را از اتوبوس بردارد.ای امان از دست امان .

دیگه تموم شد.بسه دیگه.

با تشکر از تمامی دوستان که در این سفر باعث اذیت و آزار دیگران شدند و موجبات فرح و سرور کاتب را فراهم آوردند.

یا  حق

  ساعت 10 شب

 یکشنبه 21/7/1392

برابر با  7ذی الحجه1434

 

گروه کوهنوردی پایگاه بسیج رسول اکرم (ص) شهرستان خمینی شهر

فایل pdf متن

دریافت نسخه pdfبرنامه کویر مصر

اِ کدومشون...؟؟؟؟؟؟

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۲/۰۸/۰۷
علی خالقی

نظرات  (۱۹)

۲۹ آبان ۹۲ ، ۲۱:۴۵ مرشد علی (دکترچی)

خدا بگم که این مهندسا چکارش نکنه چه کرد با من.اما من هیچگاه تسلیمش نشدم تا زمانی که یه مردک به کمکش امد و منا انداختند تو اب .ولی اگه مهندسا دیدید یکم از طرف من براش بخندید.

۲۸ آبان ۹۲ ، ۲۰:۳۴ کوخ نشین(تقدیم به شیخ نشین)

کجایند مردان بی ادعا

نبودند مثل شما ،باد بادک در هوا

حرفی برای گفتن ندارم...
آقا عجب آدمای باحالی بودند
این شیخنا و آشیخ را میگم
هم صفا هم معنویت!
(اگه خودمون تعریف نکنیم کی تعریف کنه پ؟! والا...!)
با هندونه زیر بغل موافقم ولی یکی مرد بشه این هندونه ها را برداره.به جون تو داریم میپکیم از این هندونه ها...مرد نبوووووود...!!!
آی گفتی قحط الرجال یاد اون مطلبی افتادم که یکی فریاد زد اگه مردید چرا همتون را زن میبینم!!!
۲۰ آبان ۹۲ ، ۱۵:۳۷ نور چشمی=خشکلی

دو نفر دیگه طلبه هم در جمع داشته اید

لطفا کسی رابیهوده باد نکنیدراستی چرابعضی ها ،بعضی ها را باد می کنند وهندونه زیر بغلشان میگذارند؟

۲۰ آبان ۹۲ ، ۱۲:۵۵ قحط الرجال هست!!!!
یش نماز قحطیه!اگه بخواهیم پشت سر ایشان نماز نخوانیم واردو هم بیاییم کی را باید ببینیم؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
مردک کاتب
مدل ماشن من را هم برده ای زیر سال
از من 55 است نه 57
ماشین مامور مخصوص حاکم بزرگ
سلام
جناب کاتب بسیار ناراحت استندی!!!
آخه چرا دوستان اینقدر سر به هوا و گیج می باشند!!!!!
حالا برادر سایتی را هواسشان را شیطان لعین پرتوند !!!
آخه به جز کاتب و سایتی بقیه کسانی که اردو بودند تاریخ آن 18 و 19 بود
نه 19 و  20  چرا یکنفر تذکر نداد که سرتیتر اشتباه است
اول با دوستانی استم که روز 18 آمدند اردو
حالا گیریم اردو هم نبودید اگر متن سفر نامه را می خواندید (لطفاً برید بالا اول متن سفر نامه    :    ساعت 5 صبح روز پنجشنبه 18/7/92 پایگاه)
متوجه می شدید که در ذکر تاریخ 18 و 19 درست است.
بعد من باب تذکر یک جوانمرد یک آدم آزاده در بخش نظر یا به هر روشی این اشباه را گوش زد می نمود.
حالا پیشکشتان این تذکر {مختصر ساندویج فلافل به صاحب خانه }
که در متن سفرنامه می باشد.
زشت است برای ما بچه بسیجی ها
بابا یکم برای رضای خدا مدقانه به اطرافتان بنگرید!


اردوی خیلی با حالی بود و یکی از بهترین برنامه های گروه بود که امیدوارم باز هم با حضور و همکاری شماها اینچنین اردوهایی داشته باشیم
برادر عزیز(پا به کار)مطلب کاملا صحیح و درستی گفتید و واقعا همیشه من شرمنده دوستان بوده ام و خدایی من کاری نکردم و همه کارها به عهده دوستانی که نام بردید و بقیه بود و خودم هم نمی دونم باید چه بگم
سلام
آقای بصیرت          لطفا فارسی بنویسید !

آقای پا به کار
       لطفا کمی دقت و انصاف داشته باید.
زحمات آن دسته از دوستانی که نام برده اید ذیل مدیریت برادر سرپرسته
معنا می یابد.
مدیریت و هماهنگ کردن دوستان بر عهده ایشان بود.

یک فرمانده در میدان جنگ باید بتواند نیروهایش را مدیریت کند.
قطعا آر پی جی شلیک کردن وظیفه سرباز است.
تیر بار دست سرباز است و سلاح فرمانده یک کلت می باشد.




برنامه خیلی خیلی جالبی بود
از صمیم قلب تشکر میکنم
انشاءالله برنامه های بعدی 
فقط ما نفهمیدیم این سرپرسته چکاره بود آخه همه زحمت ها را که برادران عزیزمون سوئی-خالقی-رضایی-رضا رحیمی-محمدعلی وبقیه کشیده بودند
ولی باشه از سرپرسته هم تشکر می کنیم که دلش نسوزه
اما وجدانا زیبایی برنامه مدیون همکاری-همراهی و همدلی همه دستان بود
خیلی لذت بردیم
واقعا ممنونم

salam,

ajab saiti darid,

kamelan online!!!! !!!

۱۱ آبان ۹۲ ، ۱۶:۱۴ فاتحان قله
ما کویرا رفتیم
خیله خیله ممنون
اما از مسئولان گروه می خواهیم در صدد برگزاری قله باشند
کرکس یا کلاه قاضی یا حتی قله صلا خودمون!
یا علی منتظریم
پا کار هم می آییم.
پاسخ:
سلام 
واقعا به نکته ی خوبی اشاره فرمودید باید به کمک بچه هایی مثل چشمی،کاتب،دیکته،سایتی و... با هدایت سرپرسته این کار را اجرایی سازند.
هم اکنون این جانب یعنی"سایتی"!!!!! عاجزانه از نامبرده ها تقاضا می نمایم با اجازه ی سرپرسته این کار را دنبال کنیم. 
۱۱ آبان ۹۲ ، ۱۶:۱۱ برادرای باعرضه و اهل مسئولیت بگند بسم الله
با سلام
قطعاً و یقیناً گروه می تواند به صورت ماهانه برنامه بیرون از استان داشته باشد.
این مستلزم این است که دوستان واقعاً پا کار و توانمند و بدرد بخور
و با عرضه بیایند وسط گود و بخشی از کار را بر عهده بگیرند.
ولی اگه بنشینید و منتظر باشید که برنامه خودش بیاد
شرمنده روی گلتان
نمیاد.

۱۱ آبان ۹۲ ، ۱۵:۲۴ عجب سفری بود
هنوز مزه سفر زیر دندونم مونده
آخه از بس که شن های کویر را توی دهان ما ریختید!!
خیلی با حالید
واقعا بسیجی بوده
جای دارد از مدیر برنامه آقای سوئی نیز به صورت ویژه تشکر کرد
منتظر برنامه های بعدی گروه هستیم
خوب بود 00اما شما  روی قوم  مغول را کم کردید .اعتقاد دارم که بعضی از شما ها از نوادگان قوم مغولید
انصافا میگم این یکی از بهترین اردوهایی بود که در تمام عمرم رفتم
از همه شما از سرپرسته،سایتی،دولت در سایه،مهندس،چشمکی،برادر خانمم  مهندس،شیخک،آشخور،فرمانده ارتش سوم عراق(سید) و همه و همه که واقعا چقدر دوستانه و شاد بودند خصوص الوارک که نفهمیدیم مهمان بود یا دشمن چون خیلی کتک خورد واقعا تشکر می کنم و انشاالله باز هم بریم اردو
ای کاتب از خدا بی خبر!
دمت گولی
خدا می داند در آن شب کذایی من چه کشیدم از این تانکهای ارتش سوم عراق! خدا می داند!
همه به هم بسیج سازندگی!!!!!!!!!!!!!!!

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی